مهراوه شریفی نیا عزادار شد / درگذشت پدر آزیتا حاجیان

مهراوه شریفی نیا عزادار شد / درگذشت پدر آزیتا حاجیان

مهراوه شریفی نیا با انتشار پستی در کانال شخصی اش خبر از درگذشت پدر بزرگ خود ( پدر مادرش آزیتا حاجیان ) را داد/

پدر آزیتا حاجیان بازیگر سینما و تلویزیون درگذشت

 
درگذشت پدر آزیتا حاجیان ,درگذشت پدربزرگ مهراوه شریفی نیا , پدر آزیتا حاجیان بازیگر سینما و تلویزیون درگذشت , فوت پدر آزیتا حاجیان , مهراوه شریفی نیا
 
مهراوه شریفی نیا با انتشار پستی در کانال شخصی اش خبر از درگذشت پدر بزرگ خود ( پدر مادرش آزیتا حاجیان ) را داد و نوشت :
 
 
 
هجده سالم که شد تصمیم گرفتم به منزل پدربزرگم کوچ کنم.
در یک ساختمان زندگى مى کردیم،
او طبقه ى بالا
ما طبقه ى پایین.
مادربزرگم سال ها پیش
_در روزهاى فیلمبردارى دزدعروسک ها_
به رحمت خدا رفته بود.
پدربزرگ در خانه اش تنها بود و اتاق اضافه اى داشت  با بالکنى پر از اقاقیاى بنفش.
یادم نمى آید با چه ترفندى خودم را به او تحمیل کردم ولى فکر مى کنم از اولین شبِ تابستان به اشتباهش بابت راه دادنِ من به خانه اش پى برد.
نصف شب ها بیدار مى شد و کولر را طبق عادت همه ى پدرها خاموش مى کرد
و من
نوه ى ارشدش،
نیم ساعت بعد خیس عرق از گرما
بیدار مى شدم و کولر را روشن مى کردم
و این ماجرا تا صبح ادامه داشت.
بالاخره یک روز تصمیم گرفتم مشکل را براى همیشه حل کنم،
وقتى سر کار بود به دریچه ى کولر اتاقش یک پلاستیک ضخیم و مقدارى پارچه چسباندم و شب کولر را روى تند گذاشتم و با خیال راحت خوابیدم.
وقتى نصفه شب باز از گرما بیدار شدم و دیدم کولر خاموش است فهمیدم که یا باید بالکن پر از اقاقیا را فراموش کنم و به خانه ى خودمان و اتاق مشترک با خواهرجان برگردم یا باید شب ها جدال کولر را از سر بگیرم.
این جدال در نهایت به تسلیم پدربزرگ ختم شد،
چون پدربزرگ ها ذاتاً نمى توانند در برابر خواسته هاى نوه هایشان مقاومت کنند،
در عوض من هم قول دادم حداقل کولر را روى تند نگذارم.
شاید همه ى عشق من به گل ها از همان روزهاى هجده سالگى نشأت گرفته باشد،
شاید بیدار شدنِ صبح هاى زود،
شاید ورزش کردن هاى  پابه پاى پدربزرگ در حیاط،
شاید مراسم چیدن گل هاى یاس از گلدان هاى بزرگش و درست کردن گردنبند یاس،
شاید عطر اقاقیا که صبح ها مشام مرا پر مى کرد،
شاید کوه رفتن هاى آخر هفته و صبحانه هاى بالاى کوه  …
شاید همه ى اینها مرا این چنین شیفته ى گل و گیاه و طبیعت کرده باشد.
یازده سالى مى شد که پدربزرگ قهرمانم
در اثر سکته ى مغزى و لخته شدن خون
یکى از پاهایش را از دست داده بود
و بدونِ کوه و ورزش به زندگیش ادامه مى داد.
دکتراى زمین شناسى داشت،
عاشق روسیه بود و
تقریبا همه ى جهان را گشته بود.
دو سال پیش
آن روزها که هنوز هوش و حواسش سر جا بود و مرا مى شناخت،
وقتى حالش را مى پرسیدم مى گفت:
“دیگه پیر شدیم دیگه، پیر شدیم”
بعد مى خندید و مى گفت:
“ولى اصلا نفهمیدیم چى شد پیر شدیم از بس خوش گذشت.”
به زندگى اش که نگاه مى کنم مى بینم آنقدرها هم که فکر مى کرد خوش نگذشته بود، سختى ها و دردسرهایش خیلى بیشتر بود اما انگار در روزهاى پیرى حتى همه ى گرفتارى ها هم به چشمش شیرین مى آمدند.
امروز که ما را بعد از روزهاى بیمارى و بى حواسى اش تنها گذاشت،
فکر مى کنم
چه خوب که  یادآورى  لحظه هاى زندگى اش  لبخند به لبش مى نشاند.
چه خوب که به او خوش گذشت.
کاش ما  هم جورى زندگى کنیم که روزهاى  پیرى مان  بتوانیم به زندگى بگوییم:
“نفهمیدیم کى پیر شدیم از بس خوش گذشت”
 
 
Share

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی